پوچی

تو این یک ماه اخیر اتفاقات تلخی افتاد , گفتنشون خیلی فایده نداره اما شاید همینا باعث شد با مفاهیمی آشنا بشم که شاید تا قبل از این خیلی عمیق درکشون نکرده بودم . خدا , زندگی , مرگ , درد , تنهایی , نیستی , انسان , ناتوانی , نفرت , ترس و خیلی از موضوعات دیگه …

شاید این مشکلات لازم بود تا دیدم نسبت به خیلی چیزها عوض بشه , میتونم بگم اصلا آدم یک ماه پیش نیستم , افکارم و ذهنیتم به همه چی عوض شده حتی به خودم !

متحیر

تو این چند سالی که دخترها رو شناختم با چیزای عجیبی روبرو شدم اما این موردی که میخوام بنویسیم از اون محیر العقولاش !

نُه ماهی طرفو می شناختم بعد از یه مدت رابطمون به خاطر نامردی خودش بهم خورد و بعد از چند ماه دوباره به هم جوش خورد ! نمیخوام در مورد جزئیات و اینکه چی شد و چی نشد صحبت کنم ! فقط میخوام از روز آخر رابطمون بنویسم …

این خیلی منو دوس داشت حداقل این طوری وانمود کرد ! منم بهش علاقه داشتم , دختر خوب و با ادبی بود .هر وقت همو میدیدیم , توی اون سه چهار ساعتی که با هم بودیم واقعا خوش می گذشت و لاو می ترکوندیم در حد انفجارهای اتمی ! (یادش بخیر جوون بودم)

خلاصه یه روز یعنی روز آخر …

اون ” سروش خیلی دوست دارم , عاشقتم ! روزایی که با تو بودم بهترین روزای زندگیم بود “

من ” مرسی , بودن در کنار تو برای منم خیلی خوب بوده , تو به من لطف داری “

اون ” سروش کی میای ببینمت !؟ دلم برات یه ذره شده … “

من ” هر وقت بتونم حتما میام “

از همین حرفا داشت رد و بدل میشد که یهو گفت بابام اومد و بعدا حرف میزنیم , منم گفتم باشه و رفتم دوش گرفتم و اومدم دیدم چند بار تماس گرفته . بهش زنگ زدم دیدم اشغال , بعد از پانزده مین دوباره زنگ زدم که بازم اشغال بود !

خلاصه اس داد که سروش تو زنگ زدی !؟ گفتم آره من زنگ زدم اما اشغال بودی …

دوباره اس داد که سروش اگه یه چیزی ازت بخوام ناراحت نمیشی !؟

گفتم نه بگو !

میشه دیگه به من زنگ نزنی !!!؟؟؟

گفتم چرا ؟

گفت یکی هست که میخوام باهاش رابطه داشته باشم داخل پرانتز هم نوشت واسه دوستی نه !

گفتم باشه خدافظ !!!

حالا من نفهمیدم تو اون چهل دقیقه چی گذشت که خانوم کلا عشق و عاشقیش یادش رفت ! شما تا حالا دیدین کسی تو چهل دقیقه این قد عوض بشه !؟

به نظرم باید تو کتاب رکوردها اسمش ثبت بشه …

نمیدونم دخترها میخوان ازدواج کنن چرا همه چی یادشون میره , اون روز تو تی وی میگفت فلان آدم با قول ازدواج و این چیزا سر دویست و چهل تا دختر کلاه گذاشته :-D

یا اون یکی بازم با قول ازدواج از چندین و چند دختر اخاذی کرده !

و از همه بدتر روابط نامشروع که بخاطر قول ازدواج و این چیزا شکل میگره و بعضا هم عواقب جبران ناپذیری داره …

من امیدوارم دخترای عزیز یکم از فکر شوهر پیدا کردن بیان بیرون و حداقل اگه یه موردی چیزی پیدا شد این قد خودشونو گم نکنن که کار به کلاهبرداری و سوء استفاده های مختلف بکشه اونم تو کجا !؟ تو فیس بوق ! (انصافا حیف وقت نیست تو فیسبوک تلف بشه ! من که ازش متنفرم) باورم نمیشه دخترای ایرانی این قد ساده هستن , حداقل من که سادگی توشون ندیدم .

اون پسرها چه هفت خط هایی هستن که سر دخترای هفت خطو شیره می مالن , عجب دنیایی …

این آهنگو اگه دوس داشتید دانلود کنید , حال و هوای این روزای من …

از هر دری سخنی

امروز چهلم مادر بزرگ , باورش سخت که آدم عزیزاشو از دست بده اما واقعیت زندگی چیزی جز این نیست و همه ما یه روزی اومدیم و یه روزیم میریم …

برای مراسم چهلم همه رفتن و متاسفانه من نتونستم برم , تو این مدت چند باری تو خواب مامان بزرگو دیدم که خیلی حالش خوب بود و از این بابت واقعا خوشحالم .

بعد از اون دسته گلی که به آب دادم خیلی به آرامش رسیدم ! سالها بود میخواستم اینکار رو انجام بدم و یه جورایی خودمو از تنهایی در بیارم , خیلی وقتا ذهنم درگیر این موضوع بود . وقتی آدم فقط به یه چیزی فکر می کنه و در عمل کاریو انجام نمیده یه جور خیانت به خودش می کنه ! چون فکر کردن هیچ دردی رو دوا نمی کنه و باعث میشه بیخودی درگیر باشی اما وقتی عملا اقدامی رو انجام میدی یا به نتایج خوبی میرسی و یا سرت به سنگ میخوره ! در هر صورت از اون فکر و خیالات راحت میشی …

چند روز پیش از دوستم که اون ور آب زندگی می کنه پرسیدم سرعت اینترنت شما چقد !؟

جواب که داد واقعا شوکه شدم , پنجاه و هشت مگابیت در ثانیه ! ازم پرسید سرعت تو چقد !؟ گفتم خجالت میکشم که بگم اما سی و سه کیلوبایت در ثانیه ست !!!

امروز رفتم سراغ هاردمو دیدم تو این دو سال و نیم اخیر دویست و هشتاد گیگ فایل دانلود کردم , این همه وقت و انرژی برق مصرف شد تا این فایل ها برسه , صرف نظر از زمانی که برای پیدا کردن فایل ها و لینک های دانلودشون گذاشتم , با اون سرعتی که دوستم گفت میشد کل این فایل ها رو تو دوازده ساعت دانلود کرد !!!

این اواخر اوضاع آنتن دهی موبایل حداقل برای من یکی واقعا بهم ریخته , همین چند دقیقه پیش که با جوجه حرف میزدم تو ده دقیقه مکالمه حداقل هشت بار قطع شد ! سرتو چند درجه بچرخونی کلا آنتنش میره ! میشینی آنتن میاد , دراز میکشی کلا از دسترس خارج میشه , میری این ور اتاق آنتن نداره میری این ور آنتن یک دو میشه , همیشه همین طوری بوده اما یک ماه واقعا افتضاح شده …

با یه حساب سر انگشتی میشه فهمید اگه من و جوجه تیغی این همه هزنیه ایی که برای مکالمه پرداخت کردیمو تو این چند سال جمع می کردیم الان می تونستیم یه ماشین مدل بالا بخریم ! البته جوجه تیغی عزیزم خیلی بیشتر از من هزینه کرده و امیدوارم یه روزی این کاراشو جبران کنم .

آبان هم دیگه داره تموم میشه , دوستان دانشجو دیگه به خودشون بیان و درس خوندنو شروع کنن البته اگه معدل الف میخوان ! این عمر لعنتی مثه برق و باد میره و هیچ کاریم از دستمون نمیاد , پیر شدیم رفت …

چیزی دیگه ایی تو ذهنم نیست که بگم , چرا یه چیزایی هست اما بیخیالشون …

دسته گل به آب دادن

بالاخره کاری که وعدشو داده بودم انجام دادم …

چند روزی از جوجه تیغی خبری نبود و واقعا ازش دلخور بودم , ظاهرا هر چی بیشتر این نوشته ها رو میخونه ناخواسته بیشتر ازم دور میشه . البته خودش تقصیری نداره و کاریم از دستش بر نمیاد اما منم تصمیم گرفتم یه جوری این رفتارها رو بی پاسخ نذارم و …

پنج شنبه صب بعد از اینکه کلاس اولم تموم شد , یک ساعت تا کلاس بعدی وقت داشتم و تصمیم گرفتم یه دوست دختر جدید برای خودم پیدا کنم . همین طوری قدم میزدم و وقتی از جلوی یک کلاس رد شدم چشمم به یه دختر قابل قبول افتاد ! قابل قبول یعنی خیلی خوب از همه نظر …

برگشتم و رفتم تو کلاس , بعد از سلام و این چیزا مثه بچه پُرروا گفتم چند دقیقه وقت دارین؟

گفت واسه چی ؟

گفتم یکم صحبت کنیم !

گفت در مورد چی ؟

گفتم در مورد خودمون !؟

با یه خنده ی ملیح و یکم خجالت زده گفت نه ! گفتم حالا یکم حرف میزنیم تا ببینیم چی میشه! بازم هم خنده ی ملیح و نه خجالت زده !

مشغول حرف زدن بودیم که یهو سر و کله یه مزاحم پیدا شد و بهش گفتم بیاد بیرون که صحبت کنیم , ازش معلوم بود که داره فیلم بازی می کنه ! آخه کی به سروشی می تونه نَه بگه ! (اعتماد به نفس) اومد بیرون و روبروم ایستاد , گفت من نمیخوام درگیر این روابط بشم و میخوام مشغول درس خوندنم باشم , خیلی خونسرد بود و این موضوع یکم گیجم کرده بود . سنشم زیاد بود فک کنم بیست و سه اینا رو داشت و یه جورایی اعتماد به نفسش به من غلبه کرده بود , اما انصافا نمره ش بیست بود از هر نظر (آره جوجه تیغی بخوون تا حسودیت بشه :-D ) البته خودمم بیستم از هر نظر ! (خود شیفته) واقعیتو نمیشه کتمان کرد … !

از شانس بد من یکی از دوستام که اسمش نیماست اومد ! این نیما اون نیمای قدیمی نیست این جدید ! خلاصه منم دیدم که داره شلوغ میشه و هزار تا حرف برام در میارن , بهش گفتم زنگ میزنی که بهت شماره بدم یا نه ؟ سرشو تکون داد و رفتیم تو کلاس که براش شماره رو بنویسم که یهو یاد جوجه ی کوچولوی خودم و خاطراتمون افتادم …

فرآیند نوشتن شماره چند دقیقه ایی طول کشید و اونم بالای سرم بود ! در نهایت شماره ی یکی از خطامو که سالهاست خاموش نوشتم و بهش دادم , هر چند که این نیتو نداشتم …

رفتم اون یکی ساختمون که دیدم نیما هم اونجاست و دیگه بازجویی شروع شد !!! کی بود ؟ چی بود ؟ دوستت ؟ و از این حرفا …

البته منم جواب این حرفا رو نمیدم ! بعدش نشست درد دل کرد که چند سال با یکی بوده و یک سال پیش ازدواج کرده و هنوز دپرس و این چیزا . خیلی پسر خوبیه , چند ماه از من کوچکتر …

کلاسمون که تموم شد دوباره یک ساعتی بیکار بودیم تا کلاس بعد ! رفتیم تو محوطه و یهو نیما گفت دوستت !!! نگاه کردم دیدم اون دخترست ! اونم منو دید و کلی جا خورد , دو تا پسرم باهاش بودن که البته معلوم بود دارن جزو و این چیزا میگیرن , چون یکیشون حداقل صد و چهل کیلو بود و اون یکیم قدش بعید میدونم بیشتر از صد و شصت و پنج میبود ! ( نصف دختر بود ) مسیرشونو عوض کردن و از اون ور ساختمون یه دور قمری زدن تا رفتن اون یکی ساختمون که آتلیه داره واسه طراحی (رشته اش معماری بود ظاهرا) بنده خدا نمیخواست با اون پسرها از کنارم رد بشه ! منم کلی خوشحال شدم که شاید این اتفاق باعث بشه تصور کنه که نظر من در موردش عوض شده و دیگه به اون خط زنگ نزنه و این طوری از بار گناهم کم بشه …

نیما هم حسابی تعجب کرده بود و گفت بیخیالش شدی !؟ گفتم آره , بیخیالش …

خلاصه آقا نیما دختری که زیر سر داشتو بهم نشون داد , گفت بهش چند میدی !؟ گفتم خوبه اما مطمئنی دوستی چیزی نداره ! گفت نمیدونم و نیم ساعتی وایسادیم که آقا نیما عشقشو مشاهده کنه و بریم سر کلاس بعدی ! بیچاره با چه حسرتی تماشا میکرد , گفتم برو باهاش حرف بزن از چی میترسی !؟ گفت هفته بعد …

رفتیم سر کلاس و استادم نامردی نکرد و سه ساعت کامل درس داد , تو هوای سرد و تاریک با یه اعصاب خراب رفتم خونه …

پنج شنبه هم جوجه نیومد , حتی یه اس ام اس نداد که امشب نمیام , جمعه هم نیومد تا اینکه یک بامداد شنبه تشریف آوردن …

بهش گفتم که شماره دادمو و از این حرفا , بعد از گریه و زاری و کلی اعصاب خوردی و بیخوابی ! بالاخره چهار صبح خوابم برد تا هفت ! بعد رفتم دانشگاه و وقتی ظهر برگشتم از دلش در آوردم و گفتم شماره یه خط دیگه رو دادم که خاموش ! اما ازم ناراحت , حق داره …

این همه حرف زدم تا زمان بگذره و خانوم تشریف بیاره اما الان یک صبح یکشنبه ست و هنوز نیومده ! مثه این خاله زنکا نشستم داستان تعریف کردم , خودم که خسته بشم وای به حال کسی که بخواد اینو بخونه !

اما حداقل اعصابم آروم , چند شب اصلا نخوابیدم و از بیخوابی حسابی گیج میزنم , امشب با آرامش میخوابم …

از جوجه تیغی واقعا معذرت میخوام اما عزیزم به منم حق بده که بخوام بیشتر باهام باشی …

از شماییم که این مطلبو خوندید و سرتون درد گرفت معذرت میخوام اگه خیلی خود شیفتگی توش بود ببخشید ! اما خوب واقعیت دیگه ;-)

حوصله ندارم بخوونمش و غلط تایپی اصلاح کنم اگه غلطی چیزی توش بود بذارید به حساب خستگی …

دوســــــــــــــــت دارم ح کوچولو , تو همه چیه منی , عشقمی , عمرمی , روحمی …

(L)

سنگ صبور

این چند روز هفت دقیقه شده سنگ صبور تنهایی ها من , شنونده خوبیه , غر غر هم نمی کنه و خیلیم آرومم می کنه …

بعد از اینکه واحدام حذف شد , کلاسام یه روز در میون شده و عملا پیک کاریم فقط پنج شنبه ست و بقیه روزها یا کلاس ندارم یا یک کلاس دارم ! من که هیچ سرگرمی سالم و غیرسالمی ندارم کاش حداقل واحدام میموند که با دانشگاه رفتن و درس خوندن سرگرم میشدم . درس خوندنم یه بازه ایی داره , روزی دو ساعت , سه ساعت , چهار ساعت ! بقیه روز رو چیکار کنم!؟

تو این قبرستونی که نصیب من شد واسه زندگی , هر کی کار خودشو می کنه و با دیگری کاری نداره ! واسه شام و ناهار خوردنم همو زیارت نمی کنیم , از دستشون خیلی وقت خسته شدم اما چیکار کنم باهاشون !؟

جوجه تیغیم که زندگی خودشو می کنه و اگه بتونه روزی یکی دو ساعت ارتباط داریم , بهر حال نمی تونم از اونم خیلی انتظار داشته باشم , نمیشه که همه وقتشو با من باشه .

اهل رفیق بازیم که نیستم , کلا تو خونم نیست که بخوام رفیق باز باشم ! زیادی سعی کردم خودمو عوض کنم اما ذاتا همینم !

حوصله دختر-بازیم ندارم , میترسم از درس خوندن بندازنم ! اصلا فکرشو می کنم سرم گیج میره دیگه حوصله هیچ دختری جز جوجه تیغی رو ندارم . جوون بودم خیلی حوصله داشتما , پنج تایی گاهیم شش تایی اس ام اس میدادن و منم باید جواب میدادم ! یکی از دوستام میگفت بذار از اس ام اس تکست کردنت فیلم بگیرم بذارم تو یو-تیوب  :-D !

مثه برق و باد …

اما الان دل و دماغ اینکارا رو ندارم , ناز اینو بکش ناز اونو بکش , خیلی وقتا هم اونا باید ناز منو میکشیدن ! دیگه حوصله ناز کردنم ندارم …

فقط یه بیرون رفتنش خوبه که وقتتو پر می کنه و زمانو میگذرونه , با هر دختریم خوشم نمیاد برم بیرون اونم به صدها دلیل …

همه اینا یه طرف و تهدید دیشب جوجه تیغی هم یه طرف , گفته اگه از اینکارا بکنی دیگه منو نمیبینی و خدافظ واسه همیشه ! پس دختر-بازی کلا منتفیه !

تک و تنها بیرون رفتنم که مزه نداره , برم چیکار کنم !؟

شاید بهتر باشه یه کاری چیزی واسه خودم پیدا کنم اما هر چی فک می کنم به این نتیجه میرسم فعلا بچسبم به درسم بهتر , به اندازه کافی عقب افتادم , بعضی از دوستام که کار می کنن رو دیدم که تو درس خوندن خیلی کم آوردن و معمولا درساشونو یا حذف می کنن و یا میافتن .

فک و فامیل و رفت و آمد و مهمونی و این چیزا هم کلا تعطیل چون در دسترس نیستن …

سروش میمونه با خودش , این قد موزیک گوش میدم و موزیک ویدیو می بینم که کمتر خواننده و گروهی پیدا میشه که نشناسمشون ! خیلی وقت آهنگ بدرد بخوری نشنیدیم , ظاهرا هر چی میگذره کارای خوب کمتر میشه , چرا ؟

اگه اینترنت نبود احتمالا تا حالا دیوونه شده بودم , تو سایت های فارسی که نمیرم , چت و این چیزا هم که مال پنج – شش سال پیش بود و حسش نیست ! چند تا دوست اون ور آبی دارم که خیلی بچه های خوبین , حداقلش این میدونم فقط بخاطر خودم باهام حرف میزنن صرف نظر از اینکه چه شکلیم , چه قد پول دارم و چه موقعیتی دارم . تو سایت های خودمون که میرفتم یه مشت دختر و پسر بیست و چند ساله رو می بینی که عمدتا یا همسنم بودن و یا از من بزرگتر بودن اما رفتارشون شبیه بچه های دبستانی بود ! توبه کردم دیگه عضو هیچ سایت فارسی نشم .

وبلاگ زیادی میخونم اما معمولا کامنت نمیذارم چون خوششون نمیاد و چهار تا فحشم بهت میدن , جز واسه کسایی که عاقل بودنشون از قبل برام ثابت شده باشه .

چه قد حرف زدم , حتما قسمت منم تو زندگی همینایی بود که گفتم , شاید روی خودم اراده و کنترل داشته باشم اما اطرافمو که نمی تونم تغییر بدم ! من که کسیو نداشتم و ندارم که به فکرم باشه اما ایشالله اگه یه روزی مستقل شدم نمیذارم خونواده ام این طوری زندگی کنن…

ایلیا خان

وقتی با جوجه تیغی آشنا شدم شش ماه مونده بود که آقا ایلیا دنیا بیاد ( یادش بخیر اون موقع ها جوون بودما ! ) جوجه تیغی هم دوس داشت بچه دختر باشه که یه خواهرم داشته باشه و هم دوس داشت پسر باشه که خودش تنها دخمل بابا باقی بمونه و کس دیگه ایی جاشو نگیره .

حالا که به اون روزها فک می کنم می بینم خیلی خیلی گذشته , یادته جوجه اون موقع ها اگه یه کوچولو ناراحتت می کردم کلی دپرس میشدم و تا یه هفته خودمو لعنت می کردم که چرا یه کاری کردم که تو دلخور شدی اما الان این قد دختر بدی شدی که باهام لجبازی میکنی و گاهیم میخوام حالتو بگیرم اما چیکار کنم که دلم نمیاد …

همین شنبه یه دختر زیادی سیریش شده بود و زیاد دور و برم میپلکید , تو محوطه میرفتم با دوستش میومد ! تو سالن میرفتم دوباره سر و کله اش پیدا میشد (یه زمانی دخترها از نگاه پسرها سرشونو پایین مینداختن و این روزها ما باید سرمونو پایین بندازیم ! دختر هم دخترای قدیم …) خلاصه رفتم تو محوطه نشستم و اونها هم امدن روبروم ! من هم که تو این فکرها بودم یه جوری حالتو بگیرم , گفتم خوب برم بهش شماره بدم این یارو که خودش منتظر ! اما پشیمون شدم و سریع بهت زنگ زدم که این افکار از سرم بیافته . حالا خودت میدونی اگه بخوام از این چیزایی که تو این چند سال اتفاق افتاد و من فقط تو رو خواستم بنویسم میشه مثنوی هفتاد مَن کاغذ !

کارات خیلی گیجم کرده , گاهی فک می کنم ازم فراری شدی , گاهیم فک می کنم ازم خسته شدی ! شاید حق داشته باشی بهر حال تو همیشه دور و برت شلوغ و احساس تنهایی نمیکنی اما من فقط تو رو دارم …

یادته اون موقع ها از زیر سنگم که بود میومدی که پیش سروشی باشی اما الان به زحمت سر و کلت پیدا میشه !

با تیتر ایلیا خان شروع کردم اما الان به کجا رسیدم !؟

نمیدونم شاید چون خیلی دلم گرفته , دیگه از انتظار کشیدن واسه اینکه تو پیشم باشی خسته شدم , دیگه از شنیدن من دخترم و تو پسری و شرایطمون فرق می کنه و این چرندیات خسته شدم , به من چه که تو نمی تونی ! چطور من باید همیشه بتونم ؟ این مشکل تو نه من. بهر حال من اگه بخوام این اوضاع رو بیشتر از این تحمل کنم فقط به خودم خیانت کردم و دیگه دقیقه ها رو نمیشمارم که شاید تو بالاخره بیای , خودم راهشو میدونم چیه و حتما عملیش می کنم بالاخره من همون پسری که همه رو عاشق کردم !

ادامه پاراگراف اول ! , الان همین ایلیا خان هم واسه ما شاخ شده و ظاهرا خیلیم غیرتیه ! وقتی جوجه تیغی زنگ میزنه , ایلیا خان شروع میکنه آجی کیه , آجی کیه  , آجی کیه ! این یه الف بچه هم نمیذاره ما پیش هم باشیم ! وقتیم قطع می کنیم , بهش میگه کسی نیست , ایلیا خان هم میگه خودت زنگ زدی , خودت گفتی خدافظ و الی آخر ….

حالا کی میخواد جواب آقا ایلیا رو بده !؟ :-S

این روزها

انتخاب عنوان واسه نوشته هم خیلی سخت شده !

این روزها کار خاصی نمی کنم و همه چی روند طبیعی خودشو داره جز افکار مختلفی که میان سراغم و یه جورایی درگیرشون شدم . به همه چی فک می کنم , از خیانت به جوجه تیغی گرفته تا پشیمونی واسه سالایی که رفت و کاری انجام ندادم …

جوجه تیغی که واقعا کلافم کرده و شده ستاره سهیل , آخر شبا میاد تا واسش لالایی بخونم که خوابش بره , انگار من داروی خواب آورم !

نکته جالبش اینجاست هر وقتم میاد خودم چند ساعتی بوده که خوابم برده و اگه جوابشم ندم تا چند روز دعوا و کل کل داریم که چرا نبودی و از این حرفا !!! بعضی وقتا میزنه سرم یه هوویی چیزی سرش بیارم تا این قد تنهام نذاره اما چه کنم که نه دل و دماغ خیانتو دارم و نه یه رابطه جدید , نه اصلا کسی به دلم میشینه , از همه مهمتر این که نمی تونم کسی جز جوجه تیغی دوس داشته باشم . اگه میدونستم از جوجه تیغی بهترم پیدا میشه حتما یه کارایی می کردم اما خودم میدونم از اون بهتر گیر نمیاد یا حداقل من اون آدمو ندیدم !

خیالش راحت که من خیلی دوسش دارم و تنهاش نمیذارم اما انگار سوابق منو یادش رفته ! آره جوجه یادت رفته , اما بهر حال من سروشم که مخمو زدیا ! (اگه این جمله رو ببینه حتما منو میکشه اما حقیقتو باید گفت :-D ) اگه یک نفر دیگه فردا اومد مخ سروشیتو زد و اونم بهت خیانت کرد , بدون تقصیر خودت بوده که پیشش نبودی …

با همه این تفاسیر خوب بلد خرم ! کنه و منم کوتاه میام اما این یه اخطار رسمی بود جوجه تیغی جونم , این همه من تو رو درک کردم بهتر تو هم یکم منو درک کنی , اینکه پیشم باشی کمترین خواسته ایی که کسی از یارش داره , خودت بهتر میدونی به خاطر عشق تو خیلی از دخترای دیگه رو نخواستم و بی محلشون کردم , صبر منم یه حدی داره …

یه چیز دیگه ایی که خیلی بهش فک می کنم و اعصاب برام نذاشته این که چرا چند سال از زندگیمو به باد دادم !؟ واقعا چرا ؟

از من که گذشت اما شماها قدر زندگیتونو بدونید و بخاطر هیچ چیز و هیچکس عمرتونو تلف نکنید …

دوســــــــــــــــــــت دارم , دوســـــــتداشتنی ترین دختــــــر دنیا (جوجه تیغی)

ابتذال

تو این چندین و چند سالی که وبلاگ می خونم و با افکار و زندگی های مختلفی آشنا شدم هیچ وقت یادم نمیاد تا این حد نوشته های مبتذل و خلاف عرف جامعه رو تو اینترنت دیده باشم.

وبلاگ هایی که رشد قارچ گونه ایی دارن و بی توجه به فرهنگ جامعه خواسته و یا ناخواسته در حال گسترش بی بند و باری هستن , نمیدونم چطور میشه این نوشته ها رو تفسیر کرد اما هر چی که هستن خوندنشون واقعا درد آور …

مفاهیم و ادبیات جدیدی که چیزی جز گسترش فحشا و بی قید و بند کردن خوانندگان نداره , البته مشکلو تو بی اطلاعی اون افراد از بار سنگینی که نوشته هاشون روی مخاطبان داره می بینم و امیدوارم نظارت بیشتری روی این قبیل وبلاگ ها بشه .

وبلاگ شاید یه دفترچه یاداشت از زندگی روزمره ما باشه اما این دفتر سر بسته نیست و قطعا افراد دیگه ایی هم مطالبشو می خونن پس حداقل هر چیزیو توش ننویسیم با اینکه شاید اون حرفا حقیقت زندگی ما هستن …

هوای بارونی

این روزها که هوا حسابی بارونی بود یه موضوع برام خیلی جالب بود که چرا یه عده میگن هوای بارونی شاعرانه ست و خیلی حس بهشون میده !

این چند روز جز ترافیک , دعوای رانندگان عزیز و دست به یقه شدنشون ! ( زن و مرد , پیر و جوون ) , آبگیری معابر و پر شدن چاله چوله های خیابون و پیاده روها از آب , گِلی شدن , نایاب شدن تاکسی ها و فلج شدن سیستم حمل و نقل , افزایش چند برابری نرخ تاکسی ها و ناز کردن رانندگان تاکسی برای انتقال مردمی که دارن خیس میشن , بسته بودن مغازه ها ! , و خیلی موضوعات دیگه , چیزی ندیدم .

نتیجه اینکه بارون و احساس شاعرانش واسه زمانی که تو خونه و کنار شومینه نشسته باشی و از پنجره بیرونو نگاه کنی !

پ ن :

البته این حرفا به معنای ناشکری نیست , من که خیلی از بارش بارون خوشحالم و خدا رو برای این نعمتش شکرگزارم :-)

حذف و اضافه

اواسط شهریور بود که برای ترم جدید انتخاب واحد کردم , بعد از چند روز سر و کله زدن با لیست دروس و اساتید ارائه شده در نهایت بیست و چهار واحد برداشتم . تو زمان حذف و اضافه به این نتیجه رسیدم که بهتر یک واحدو حذف کنم , چون برنامش طوری بود که یک روزمو کلا خراب می کرد و زمان برای درس خوندن کم میاوردم . بالاخره با بیست و سه واحد و یه برنامه فشرده درسی خودمو برای یه کولاک ! آماده کردم و از همون هفته اول درسامو میخوندم . چون میدونستم با پاس کردن این تعداد واحد خیلی جلو میافتم و بخش زیادی از عقب افتادگیمو جبران می کنم . تو هفته دوم شروع دانشگاه بودیم که یکی از دوستام گفت چون قبلا فلان درس پیش نیاز رو حذف آخر ترم کرده و امتحان نداده دیگه نمی تونسته درسهای بعدشو بر داره و مدیر گروه بهش گفته باید اون درس بعدی رو حذف کنه !

تو اون روزایی که تنبلی می کردیم و درس نمی خوندم منم همین درس پیش نیاز رو برداشته بودم و حذف آخر ترم کرده بودم , این ترم همین درس رو + ده واحد که پیش نیازشون همین درس لعنتی بود رو برداشته بودم و اگه قرار بود این قانون برای منم اعمال بشه واقعا نابود میشدم .

رفتم با مدیر گروه صحبت کردم که باید چیکار کنم ؟ گفت باید حذف کنی و کاری هم از ما ساخته نیست اگه ما حذف نکنیم خود دانشگاه حذفشون می کنه !

باورتون نمیشه چه حالی پیدا کردم , چیزی نمونده بود که همون جا بشینم گریه کنم . خیلی خیلی داغون بودم و اصلا توان اینکه راه برمو نداشتم . مثه کسایی که همه چیشونو از دست دادن برگشتم خونه و یک روزم با گریه و ناراحتی گذشت …

همون شب نیما یه آیین نامه پیدا کرد که اگه کسی درسی رو حذف کرده باشه با موافقت گروه می تونه اون درس پیش نیاز + دروس بعدش رو برداره ! خوب این موافقت گروه یعنی چی ؟

یعنی اینا باید با توجه به شرایط فرد به این نتیجه برسن که این آیین نامه شاملش میشه یا نه! اما متاسفانه وقتی اجرای یه آیین نامه منوط میشه به تصمیم گیری یه عده نباید چیزی جز این انتظار داشت . من نمی فهمم چرا باید سرنوشت یه عده دست چند نفر باشه , اگه قرار یه چیزی اجرا بشه دیگه چرا باید نظرات شخصی چند نفر دخیل باشه !؟

در حالی که من میدونم این موضوع رو برای بعضیا راه انداختن و اصلا نادیده گرفتن , حتی به یکی توی ترم تابستون یک درس اصلی رو  بدون اینکه اصلا این درسو گرفته باشه ارائه دادن و عملا یک ترم جلوش انداختن ! میدونم توی ترم تابستون به یکی هشت واحد دادن و خیلی چیزای دیگه . حالا من چیزی جز حقم نخواستم , موافقت گروه هر چی که می بود باید شامل من میشد , چون همه شرایطشو داشتم . بعد از گذشت دو هفته از این موضوع هنوز نتونستم خودمو جم کنم , اون روز که درسامو حذف کردن و فقط سیزده واحد برام موند یهویی مریض شدم و می تونم بگم هنوز خوب نشدم , از تب و سر درد بگیر تا …

فکرشو بکن واسه سیزده واحد یک ترم وقت بذاری ! اصلا ارزش نداره . من که آب از سرم گذشته حالا یک وجب دیگه هم اومد روش …

تقلب , اعمال سلیقه , پارتی بازی و …

کی تموم میشن ؟!

صفحه 1 از 812345...صفحات قبلی »