دسته گل به آب دادن

بالاخره کاری که وعدشو داده بودم انجام دادم …

چند روزی از جوجه تیغی خبری نبود و واقعا ازش دلخور بودم , ظاهرا هر چی بیشتر این نوشته ها رو میخونه ناخواسته بیشتر ازم دور میشه . البته خودش تقصیری نداره و کاریم از دستش بر نمیاد اما منم تصمیم گرفتم یه جوری این رفتارها رو بی پاسخ نذارم و …

پنج شنبه صب بعد از اینکه کلاس اولم تموم شد , یک ساعت تا کلاس بعدی وقت داشتم و تصمیم گرفتم یه دوست دختر جدید برای خودم پیدا کنم . همین طوری قدم میزدم و وقتی از جلوی یک کلاس رد شدم چشمم به یه دختر قابل قبول افتاد ! قابل قبول یعنی خیلی خوب از همه نظر …

برگشتم و رفتم تو کلاس , بعد از سلام و این چیزا مثه بچه پُرروا گفتم چند دقیقه وقت دارین؟

گفت واسه چی ؟

گفتم یکم صحبت کنیم !

گفت در مورد چی ؟

گفتم در مورد خودمون !؟

با یه خنده ی ملیح و یکم خجالت زده گفت نه ! گفتم حالا یکم حرف میزنیم تا ببینیم چی میشه! بازم هم خنده ی ملیح و نه خجالت زده !

مشغول حرف زدن بودیم که یهو سر و کله یه مزاحم پیدا شد و بهش گفتم بیاد بیرون که صحبت کنیم , ازش معلوم بود که داره فیلم بازی می کنه ! آخه کی به سروشی می تونه نَه بگه ! (اعتماد به نفس) اومد بیرون و روبروم ایستاد , گفت من نمیخوام درگیر این روابط بشم و میخوام مشغول درس خوندنم باشم , خیلی خونسرد بود و این موضوع یکم گیجم کرده بود . سنشم زیاد بود فک کنم بیست و سه اینا رو داشت و یه جورایی اعتماد به نفسش به من غلبه کرده بود , اما انصافا نمره ش بیست بود از هر نظر (آره جوجه تیغی بخوون تا حسودیت بشه :-D ) البته خودمم بیستم از هر نظر ! (خود شیفته) واقعیتو نمیشه کتمان کرد … !

از شانس بد من یکی از دوستام که اسمش نیماست اومد ! این نیما اون نیمای قدیمی نیست این جدید ! خلاصه منم دیدم که داره شلوغ میشه و هزار تا حرف برام در میارن , بهش گفتم زنگ میزنی که بهت شماره بدم یا نه ؟ سرشو تکون داد و رفتیم تو کلاس که براش شماره رو بنویسم که یهو یاد جوجه ی کوچولوی خودم و خاطراتمون افتادم …

فرآیند نوشتن شماره چند دقیقه ایی طول کشید و اونم بالای سرم بود ! در نهایت شماره ی یکی از خطامو که سالهاست خاموش نوشتم و بهش دادم , هر چند که این نیتو نداشتم …

رفتم اون یکی ساختمون که دیدم نیما هم اونجاست و دیگه بازجویی شروع شد !!! کی بود ؟ چی بود ؟ دوستت ؟ و از این حرفا …

البته منم جواب این حرفا رو نمیدم ! بعدش نشست درد دل کرد که چند سال با یکی بوده و یک سال پیش ازدواج کرده و هنوز دپرس و این چیزا . خیلی پسر خوبیه , چند ماه از من کوچکتر …

کلاسمون که تموم شد دوباره یک ساعتی بیکار بودیم تا کلاس بعد ! رفتیم تو محوطه و یهو نیما گفت دوستت !!! نگاه کردم دیدم اون دخترست ! اونم منو دید و کلی جا خورد , دو تا پسرم باهاش بودن که البته معلوم بود دارن جزو و این چیزا میگیرن , چون یکیشون حداقل صد و چهل کیلو بود و اون یکیم قدش بعید میدونم بیشتر از صد و شصت و پنج میبود ! ( نصف دختر بود ) مسیرشونو عوض کردن و از اون ور ساختمون یه دور قمری زدن تا رفتن اون یکی ساختمون که آتلیه داره واسه طراحی (رشته اش معماری بود ظاهرا) بنده خدا نمیخواست با اون پسرها از کنارم رد بشه ! منم کلی خوشحال شدم که شاید این اتفاق باعث بشه تصور کنه که نظر من در موردش عوض شده و دیگه به اون خط زنگ نزنه و این طوری از بار گناهم کم بشه …

نیما هم حسابی تعجب کرده بود و گفت بیخیالش شدی !؟ گفتم آره , بیخیالش …

خلاصه آقا نیما دختری که زیر سر داشتو بهم نشون داد , گفت بهش چند میدی !؟ گفتم خوبه اما مطمئنی دوستی چیزی نداره ! گفت نمیدونم و نیم ساعتی وایسادیم که آقا نیما عشقشو مشاهده کنه و بریم سر کلاس بعدی ! بیچاره با چه حسرتی تماشا میکرد , گفتم برو باهاش حرف بزن از چی میترسی !؟ گفت هفته بعد …

رفتیم سر کلاس و استادم نامردی نکرد و سه ساعت کامل درس داد , تو هوای سرد و تاریک با یه اعصاب خراب رفتم خونه …

پنج شنبه هم جوجه نیومد , حتی یه اس ام اس نداد که امشب نمیام , جمعه هم نیومد تا اینکه یک بامداد شنبه تشریف آوردن …

بهش گفتم که شماره دادمو و از این حرفا , بعد از گریه و زاری و کلی اعصاب خوردی و بیخوابی ! بالاخره چهار صبح خوابم برد تا هفت ! بعد رفتم دانشگاه و وقتی ظهر برگشتم از دلش در آوردم و گفتم شماره یه خط دیگه رو دادم که خاموش ! اما ازم ناراحت , حق داره …

این همه حرف زدم تا زمان بگذره و خانوم تشریف بیاره اما الان یک صبح یکشنبه ست و هنوز نیومده ! مثه این خاله زنکا نشستم داستان تعریف کردم , خودم که خسته بشم وای به حال کسی که بخواد اینو بخونه !

اما حداقل اعصابم آروم , چند شب اصلا نخوابیدم و از بیخوابی حسابی گیج میزنم , امشب با آرامش میخوابم …

از جوجه تیغی واقعا معذرت میخوام اما عزیزم به منم حق بده که بخوام بیشتر باهام باشی …

از شماییم که این مطلبو خوندید و سرتون درد گرفت معذرت میخوام اگه خیلی خود شیفتگی توش بود ببخشید ! اما خوب واقعیت دیگه ;-)

حوصله ندارم بخوونمش و غلط تایپی اصلاح کنم اگه غلطی چیزی توش بود بذارید به حساب خستگی …

دوســــــــــــــــت دارم ح کوچولو , تو همه چیه منی , عشقمی , عمرمی , روحمی …

(L)

با من مهربان باش

تو یه سن و سالی احساس می کنی به یه همدم و یار احتیاج داری , برای همین تصور میکنی باید با کسی از جنس مخالف ارتباط برقرار کنی .

البته زمینه شکل گیری چنین نیازی برای افراد مختلف می تونه خیلی متفاوت باشه , یکی میخواد تنها نباشه , یکی کمبود محبت و عاطفه داره , یکی می خواد از بقیه عقب نمونه و …

بهر صورت چنین نیازی رو تو خودت می بینی و با کسی رابطه برقرار می کنی , بسته به اینکه چه قد بهش وابستگی داری , ممکن خیلی از خودت مایه بذاری حالا از هر نظر , چه مادی و چه معنوی .

منم یه روزایی چنین نیازی رو تو خودم دیدم , هیچ وقت کم نذاشتم , هیچ وقت نخواستم طرفمو ناراحت کنم , تمام تلاشمو کردم . با تمام وجودم سعی کردم طرفمو راضی نگه دارم چون نمی خواستم کمبودی رو از بودن با من احساس کنه , هر چند که کاستی هایی هم داشتم .

هدفی هم جز اینکه کسی رو دوست داشته باشم و اونم منو دوست داشته باشه , نداشتم . گذشت و گذشت , چشم باز کردم دیدم چند سال از عمرمو با کسی گذروندم که آخرش منو ول کرد و رفت !

وقتی چند سال با کسی باشی , وقتی داری باهاش رشد می کنی و بزرگ میشی , وقتی تغییرات ناخواسته جسمی و روحی که ناشی از گذر عمر درونت شکل می گیره , طبیعتا تو همون مدت دچار تغییر و تحولاتی میشه .

آره منم داشتم تغییر می کردم , یه مدت واقعا بد اخلاق بودم و خیلی زود از کوره در میرفتم , یه روزهایی بود که افکارم نسبت به مسائل و موضوعات مختلف داشتن تغییر می کردن , الانم دارم تغییر می کنم , شاید من اون سروش شش ماه پیش نیستم , آره واقعا اون آدم نیستم . اما اونها نخواستن قبول کنن که من به فرصت نیاز دارم که بتونم با خودم و با افکارم کنار بیام .

اگه من یه مدت بد اخلاق نمیشدم ( ناخواسته ) هیچ وقت یاد نمی گرفتم چطوری تو شرایطی که ممکن اعصابم بهم بریزه خودمو کنترل کنم , یا اگه درگیری های ذهنی برام پیش نمیومد , هیچ وقت نمی تونستم یاد بگیرم که درست فکر کنم و خیلی از مثال های دیگه . اما اونها اینو نمی خواستن بپذیرن ! انتظار داشتن سروشی که الان بیست و چهار سالش همون آدم بیست سالگیش باشه .

شاید بهم خیلی فرصت دادن , آره اونها واسه من هیچی کم نذاشتن , از همه چیشون واسه من گذشتن , هیچ وقت این موضوع رو انکار نکردم و نمی کنم . اگه من یک قدم برداشتم اونها ده قدم برداشتن , اگه من یه کار کردم اونها صد تا کار کردن , همه اینا قبول اما منم همه تلاش خودمو کردم , شاید نهایت تلاش من همون یه کار بوده اما ازش دریغ نکردم .

من قبول دارم کوتاهی کردم , اما اینا دلیل نمیشد یکی دیگه رو به من ترجیح بدید . هر چند همیشه بهتون گفتم و میگم شما باید بهترین رو واسه خودتون انتخاب کنید و نمی خوام خودتونو اسیر من کنید , چون من بهترین نیستم . هر وقت خواستید با یکی دیگه باشید فقط قبلش بهم بگید و من اصلا ناراحت نمیشم , خیلی هم خوشحال میشم که ببینم می تونید کنار دیگری شاد و خوشبخت باشید ( اینو با تمام وجودم میگم )

قبلش بهم گفتید که می خواید با کس دیگه ایی باشید ؟ آره گفتید , مرسی .

اما خیلی بی معرفتی کردید که گفتید برای انتقام از تو ( سروش ) رفتیم با اینا دوست شدیم , آخر بی انصافی بود که هر چی شکست و ناکامی براتون اتفاق افتاد انداختین گردن من ! خیلی بی معرفتی کردید که می گفتین من از شکست شما خوشحال میشم , می گفتید اینا ما رو آروم می کنن و خیلی به ما کمک کردن .

اونها خیلی خوب شدن و سروش بد شد ! تویی که سروشی از زبونت نمی افتاد , تویی که تا صداشو نمی شنیدی خوابت نمیبرد , تویی که سروش همه چیت بود , تویی که اگه یه ساعت ازش خبری نبود شروع می کردی به گریه زاری , اون روزایی که حتی نمی تونستی روزی یه دقیقه باهام حرف بزنی رو یادت رفته ؟ کی بود صبح تا شب , شب تا صبح منتظرت بود ؟ کی بود تو رو با همه این مشکلات می خواست ؟ کی بود خودشو از همه چی محروم کرد که کنار تو باشه ؟ کی بود که واسه تو گریه می کرد ؟ کی بود که هیچی واست کم نذاشت ؟ کی بود که هر کاری کرد تا تو بتونی موفق باشی و تو زندگیت آرامش داشته باشی حالا چی شد همین سروشی رو به این آدمای جدید فروختی ؟ چی شد این جدیدا خیلی خوب شدن و اون بد شد ؟ اگه برگردیم به اون شرایط قبل , همینا حاضرن یه هفته با شما بمونن ؟ نه واقعا حاضرن ؟

یادتون بیاد که همه چیه منو زیر سوال بردید و بخاطر خودتون ازم جدا شدید اما من شما رو بخشیدم , حالا چی شد تا سروش یه مدت داشت تغییر می کرد ولش کردید و رفتید ؟ منم می تونستم بگم شما شرایط داشتن یه رابطه رو ندارید و همون چند سال پیش میذاشتم میرفتم ! حقم داشتم , نداشتم ؟ اما کنارتون موندم و هیچ وقت هیچکس رو حتی هم سطح شما قرار ندادم اما شما تا رفتید با یکی دیگه من بد شدم .

اشکالی نداره حداقل اینو یاد گرفتم که به هیچکس دل نبندم , چون آدما ارزش اینو ندارن که خودتو واسشون خرج کنی , اما همین روابط روم خیلی اثرات منفی هم گذاشت , دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم , دیگه نمیتونم از صفر با کسی شروع کنم , دیگه نمیتونم عاشق باشم , دیگه نمی تونم .

چرا ؟ وقتی دیدم چند سال از عمرم رو با یکی بودم , کسی که واسم میمرد اما آخرش بهم خیانت کرد و رفت , عمرا دیگه بتونم به کسی دل ببندم و از اول باهاش شروع کنم !

شدم یه سروشی که یه گوشی دست چپش و داره با یکی حرف میزنه , همزمان یه گوشی دست راستش داره اس تکست می کنه ! صبح با یکی قرار میذاره و عصر با یکی دیگه . نه اینکه خیانت کنم , نه خیانت نمی کنم , اصلا دلبستگی وجود نداره که بخوام خیانت کنم , نه عشقی و نه علاقه ایی , فقط برای سرگرمی و اینکه حوصلم سر نره .

که دیگه حوصله اینکارم ندارم , یعنی خیلی وقت اعصاب هیچکسو ندارم . همتون یه مشت بی معرفت و خائن هستید که بهم یاد دادید به کسی دل نبندم .

پ . ن : موقع نوشتن این مطلب بعد از یه مدت طولانی گریه کردم !